تبليغاتX

--> .::تقديم به اشك هايي كه غرورشان شكست و عهدهايي كه كسي آن ها را نبست::.

عشق تنها


خیلی تنهام....

 

خیلی دلم تنگه برات                                 خیلی دلم تنگه برات

                              

شبا به اميد چشات

           چشمامو رو هم مي زارم

 شايد توي خوابم بياي

                    بشه باهات حرف بزنم

                                    چشام شبا بارونيه

                                           به التماسه اون چشات

هي التماست مي کنم

                    فقط براي يک نگاه

                          حالا ديگه چرخ فلک

                               نمي چرخه به کام من

چه کار کنم

                عاشقتم  

                         اينه فقط گناه من

 حالا حتي نبودنت

               برام يه دنيا بودنه

                            خيال نکن دروغ مي گم

                                       اشکام گواه حرفمه

خيال نکن ميشه بري

             يه روزي از خاطر من

مي خوام بازم بهت بگم :

                              عاشقتم

                                          اينه فقط گناه من

                 

 

 

منتظر نظراتتون هستم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:51 توسط سحر |

من و تو

 

يکي داشت و يکي نداشت!

اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم...

يکي خواست و يکي نخواست!

اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم...

يکي گفت و يکي نگفت!

اوني که گفت تو بودي و اوني که دوستت دارم رو به هيشکي جز تو نگفت من بودم...

يکي موند و يکي نموند!

اوني که موند تو بودي و اوني که بدون تو نمي تونست بمونه من بودم...

يکي رفت و يکي نرفت!

اوني که رفت تو بودي و اوني که به خاطر تو توی قلب هيچ کس نرفت من بودم

eshghetanha113.blogfa.com

این عکس رو هم خودم فتوشاپ کردم اگه خوشتون اومد نظر بدید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 0:21 توسط سحر |

گذشته ها گذشت

سلام دوستان

شرمنده كه يه مدت نبودم تا آپ كنم... راستش اصلا حوصله نداشتم ...اين وب جديدي كه

زدم بيشتر وقتم رو ميگيره لينگش رو اينجا براتون ميزارم اگه دوست داشتيد سر بزنيد

ضد پسر--(دو تا شیطون بلا-سحر و لیلا)حتما سر بزنید.....

البته باید بگم تو این مدت سر میزدم و کامنت های محیت آمیز دوستان رو بی جواب نمیزاشتم

فعلا واسه شروع با یه آپ کوچیک شروع میکنم و یه عکس که خودم فتوشاپ کردم

حتما نظرتون رو بگين

 

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد كند

خود ندانم چه خطايي كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جايي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا مينگرم باز هم اوست

كه به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

 بي گمان زودتر از دل برود

 مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

 تا لبي بر لب من مي لغزد

مي كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسد

 لب سوزنده آن بدخو بود

مي كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

 چه شد آن آتش سوزنده كه بود

 شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بر دارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه اي از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را؟!!!

من هنوز دوست دارم

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:41 توسط سحر |

بی تو بودن............

چشم آبی

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشیم سهل و آسان میرسد

من که میدانم به این دنیا وفایی نیست

میان مرگ و زندگی قراری نیست

پس چرا عاشق نباشم

باران ببار

 

گفتی هیچ کسی تو دنیا واسه من تو نمیشه

اما نیستی تا ببینی خالیه جات همیشه

اون که میون من و تو خط جدایی کشیده

دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 2:1 توسط سحر |

تولدت مبارک

 

تولد تولد تولدت مبارک......مبارک مبارک تولدت مبارک

          بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی

بیست تا شمع گذاشتم همه رو باید فوت کنی گلم

                فهیمه جون بیست سالگی مبارک

         دوست دارم عزیزم

    خوب همه رو فوت کردی

                           حالا نوبت کیکه

                          اینم کیک تولدت

                       فکر کنم به همه برسه

                  

       فهیمه جون دوست گلم تولدت مبارک

امیدوارم صد و بیست سالگیت رو جشن بگیری

عزیزم هیچ وقت گریه نکن  چون هیچ کس لیاقت اشک های تو رو نداره

یا اگه داره.... اون قدر براش عزیزی که طاقت دیدن اشکاتو نداره.....

 

احساس

 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری.....
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده....

چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس
کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی      
و اون وقت آروم زیر لب بگی : گل من باغچه نو مبارک

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1:9 توسط سحر |

عشق یعنی................نیییدونم

 

در شیرینی بوسه ات غوطه ور بودم که شوری اشک را بر لب هایم احساس کردم و فهمیدم که این بوسه ، بوسه جداییست!!!!

 

دیگری را دوست میداشت.... بارها گفتم دوست داری مرا..... گفت آری . تا آن موقع خاموش بودم تا آخر از پای شکیب افتادم و گفتم: راستش را بگو تورا خواهم بخشید....به دیگری دل بسته ای؟؟؟

گفت : نه. فریاد زدم بگو....راستش را....هر چه که هست.!! تو را خواهم بخشید...از گناهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت....عاقبت با امید و آرزوی فراوان پیش آمد و گفت: آری! مرا ببخش دیگری را دوست دارم

گفتم : مدتها تو به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم.....هرگز تو را نخواهم بخشید

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

گر چه رفتی از برم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امید تو باز است هنوز

 

 

امروز روز محاکمه توست....... اعدام یا حبس ابد............جزیئات جنایت معلوم نیست...........

اما اثر انگشت تو ...................روی قلب شکسته ای پیدا شده....................؟؟!!!؟؟

 

 

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه..........

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی…….

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضورخودش جشن بگیری…….

 خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای..........

 خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت  نداره………

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفرازدست بدی اما اون بگه دیگه

 نمی خوامت……….!

 

 راستی تا یادم نرفته

حتما رو این سایت کلیک کنید البته زیر ۱۸ ساله ها نه

http://www.parsplanet.com/midane-khande/dokhtar.asp

                      

                              با تشکر از حامدجان

 

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:16 توسط سحر |

گریه کن عزیزم

اشک بریز....

گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام تــــولـــد ت

گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن

آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن

گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم

بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم

گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم

بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم

گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم

تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم

گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد

گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد

گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد

واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد

گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه

یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه

گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن

واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن

گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن

واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن

گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه

دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه

گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه

حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه

گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من

توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن

گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت

واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:12 توسط سحر |

تولدت مبارک

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک

 

با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک

 

یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک

 

فقط میخوام بهت بگم تولدت مبارک

   

happy birth day

 

 سلام عزيزم....

 اي يكی یکدانه سرو گلستان دلدادگي تولدت مبارك بزرگ شدي قهرمان! تو بزرگ شدي و من كوچك دارم پا به پاي شمع تولدت قطره قطره آب ميشوم منت سر تقويمهايمان گذاشتي . تابستان را خجالت دادي شهريور را سرافراز كردي و آن عدد را تا ابد شرمنده خودت كردي و بقيه سيصدو شصت و چهار روز سال را اگر كبيسه نباشد حسرت به دل يك رويداد نقره‌اي گذاشتي

عزيزم هر چه سعي كردم بجاي كيك تولدت رشته عشقم را از تو ببرم نشد. من هم دارم پا به پاي تنها شمع تولدت تمام ميشوم اما به هر حال خوش امدي قدم روي چشم عدد يك گذاشتي كه تولدت رو با ان ساختي لطف كردي دستي هم بر سر ماه سوم تابستان كشيدي چه اقبالي داشت فصلي كه تو تحويلش گرفتي....چقدر مهرباني كه گذاشتي روزهاي هفته هر كدام يك سال مزه كيك تولد تو را زير ساعتهاي نازنينشان سپري كنند امسال منت سر چهار شنبه گذاشتي . پنج شنبه دق نكند خوب است...

من امروز به نيت گام نهادن تو به بيست و يكمين بهار زندگي بيست و يك بار خداي برگ هاي مسافر پاييزي را سجده مي‌كنم. بيست و يك گلدان را آب ميدهم ...بيست و يك كبوتر را آزاد ميكنم....بيست و يك بار آه ميكشم...بيست و يك بار سر بر آسمان كرده دعايت ميكنم و خوشبختيت را از خدا ميخواهم و ميگيرم

عزيزم بيست و يكبار به توان بيست و يك تولدت مبارك كسي كه بيست و يك سال آينده هم همين قدر دوستت دارد بيست و يك بار با اسفند جوري كه چشممان نزنند دوستت دارم....گلم بيست و يك سالگي ات مبارك ...نه اصلا خیلی ساده... "لمس بودنت مبارك

 

 

چشـم من از دوریـت هم ارغــوانی ، هم ترست

منـتظـر مانده بیایـی طفلکـی خـوش بـاور است

 

مـن کجـا و تـو کجـا چـه روزگـار مبهمـی ست

 

فکر و ذکرم پیش تو، فکر تو جای دیگـر است

 

آن گـل سرخی که دادی دست من پـژمرد، مُرد

 

هر چه گل دادم به تو در دست هایت پرپرست

 

خـواستــم تنــها بگویـم لحـظه ای اینجــا بایست

 

اعتــراضــی گـــر نــداری اول شهـریورســت

 

 دوست دارم یه دنیااااااا

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:1 توسط سحر |

کاش....

 داد از جدایی

کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد 

کاش واژه حقیقت آن قدر با لب ها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود

کاش دلها آن قدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد

کاش شمع، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید و او را باور می کرد

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود

کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی داد

کاش فریاد آن قدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست

کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد

و بالاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و جدایی را رقم نمی زد........

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 2:0 توسط سحر |

چاره چیست؟

 

چه کنم چاره چیست؟؟؟؟

سهم من در دل این ویرانی؛ یک سبد بی تابی است

                                                   دیده ام بارانیست

کاش آنجا که دل از عشق سخن ها می گفت

                                                      قلب ها سخت نبود،مهر در بند نبود..........

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:11 توسط سحر |

سلام.................
آن چه مرا به نوشتن وا میدارد بعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است آن چه میخواهم با تو بگویم سالهای دراز باید بگذرد تا تو گفته های مرا در یابی وتا آن روز شاید من نباشم....
می گویند یک دقیقه طول میکشد تا شخصی را بیابی یک ساعت طول میکشد تا او را ستایش کنی
یک روز طول می کشد تا دوستش بداری ولی یک عمر طول می کشد تا فراموشش کنی...........





Powered by WebGozar

صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو وبلاگ

پرينت صفحه
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها



آرشيو يادداشت ها

دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385


نويسندگان

سحر




موضوعات


لينك دوستان

Copyright © 2006 - Site bus: سحر & Designer: KiYaNoOsH AnSaRi

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com